چون شب هشتم برآمد
ماهیان را همین جا و در نزد ما صبخ بنما تا ببینیم که چه رخ میدهد؟ ماهیان را به تاوه انداختند ولی هنوز یک ماهی سرخ نشده بود که دیوار شکاف برداشت و غلامی سیاه بر آمد که چوبی نیز در دست داشت و به زبان خیلی فصیح و روشن گفت : ای ماهی به عهد قدیم و پیمان خود استواری؟ ماهی سربرداشت و گفت آریسپس غلام تاوه را با همان چوب سرنگون کرد و هر چهار ماهی سوختند و غلام از همان جا که آمده بود بازگشت ملک گفت:
باید این راز من بدانم و سپس صیاد را خواست و از مکان ماهیان ازاو پرسید صیاد گفت: برکه ای است در پشت این کوه ملک گفت: چقدر با ما فاصله دارد صیاد گفت:
زیاد دور نیست ملک در شگفت شد و در دم با همراهان خود و صیاد به جانب برکه روان شدند . در طول راه صیاد به عفریت لعنت میفرستاد و یک سر نالان بود و در همین حال نیز راه را طی میکرد و به پشت کوه رسیدند در میان چهار کوه فرود آمدند و ملک ، وزیر را نزد خویش فرا خواند وزیر که بسیار دانشمند و هوشیار بود به نزد ملک آمد و گفت : در خدمتم ملک گفت: میخواهم که تنها بنشینم و حال و احوال این برکه و ماهیان آن مطلع گردم تو سپاهیان را سفارش کن که خلوت مرا برهم نزنند و کسی نیز آگاهی به این قضایا پیدا نکند وزیر هرچه ملک فرموده بود انجام داد چون شب در رسید ملک با تیغ از نیام برکشیده به هرسوی میگشت که ناگاه شبحی از دور هویدا شد با خوشحالی جلو رفت و قصری را دید ار در خام و مرمر که دو درب آهنی داشت یکی از دودرب باز و دیگری بسته بود ملک با شادمانی نزدیک درب ایستاد و به آرامی دق الباب کرد صدائی نشنید برای بار دوم و سوم بر درب کوبید ولی باز صدایی شنیده نشد و برای بار چهارم با قدرت هر چه تمامتر بر درب کوبید ولی اینبار همچنان صدائی به گوش نرسید از این رو وارد دهلیز شد و بانگ برآورد و گفت:
کسی در این قصر نیست ؟ من راهگذاری فقیرم نانی خواهم گرسنه هستم بازهم جوابی نشنید دیگر اطمینان یافت که درون قصر کسی نیست از این رو با دلی محکم پا به درون قصر گذاشت و کسی را آنجا نیافت فرش های دیبا گسترده و در آن حوضی از بلور و در چهار گوشه آن حوض شیرهایی از طلا نصب شده بودند که از دهانشان بجای آب ، در و گوهر بیرون می ریخت.
پادشاه شگفت زده به اطراف می نگریست تا شاید کسی را در آنجا بیابد اما هر چه بیشتر گشت کمتر یافت ناامید و افرده در گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت که ناگهان صدای آوازی توجه او را جلب کرد پادشاه از جای برخاست پرده ای دید آویخته ، چون پرده را کنار زد دختر زیبایی را دید که بر مزار تختی آرمیده سپس جوان زیبایی را دید که در کنار پایه تخت نشسته و این شعری را زمزمه میکند شاه، جوان را که بسیار زیبا بود افسرده و غمگین یافت سلام کرد، جوان پاسخ شاه را گفت ولی از جای خود بلند نشد شاه ازاو درمورد برکه و قصر و تنهایی و ملال او سئوال کرد و از جوان خواست که در یافتن جواب این سئوال به او کمک کند جوان چون دید شاه مشتاق دانستن است پوششی را که قسمت پایین تنه او را پوشانده بود به کناری انداخت و شاه با حیرت تمام دید که از قسمت شکم تا پای این جوان سنگی است و فقط از ناف تا سر او به شکل انسان است و در واقعه نیمی سنگ و نیمی انسان است و چنین ادامه داد:
من پسر پادشاه این شهر هستم که نامش محمود و صاحب جزایر استوار بود هفتاد سال پادشاهی کرد و پس از آن در گذشت بعد از پدر من جانشین او شدم دختر عمم را به همسری خود برگزیده و با او ازدواج کردم دختر عمم علاقه فراوانی به من داشت تا حدی که بدون حضور من غذا تناول نمیکرد .
پنج سال بدین منوال گذشت روزی همسرم به گرمابه رفت و به مستخدم خصوصی خود سفارش کرد تا غذای مطبوعی برای شام تدارک ببیند من نیز جهت استراحت برروی درخت نشسته بودم و چون خواب مرا در گرفته بود دراز کشیده و به کنیزکان دستور دادم که مرا باد بزنند دو کنیزک، یکی بر بالای سرم و به نزد کنیزکی که مرا باد میزد آمد و در کنار او نشست و با حالتی تاسف بار گفت حیف از این جوان زیبا که همسری بد طینت و خیانت پیشه دارد کنیزک دیگر گفت : آری ، الحق که این خواجه را همسری بدین پلیدی نشاید ، او را که هر شب به همسر خود خیانت میکند شایستگی این منزلت ندارد کنیزک دیگر گفت: مگر خواجه از رفتار همسرش مطلع نیست ؟ من که سخنان آنان را می شنیدم ناباورانه در انتظار بازگشت همسرم بودم تا اینکه او از گرمابه بدر آمد ، سفره گسترد و طعام بخوردیم و چون مرا تشنگی آمده بود ، نوشیدنی طالب گردیدم قدحی برداشته خود نوشیده و به من نیز بداد در همین زمان من دریافتم که او نیز بطور پنهان نیز شرب می نماید . پس از صرف شام ، جامه زرین حریر پوشیده و خود را نیز بیاراست و بیرون شد من نیز در پس او روان گردیدم رفت و رفت تا به حصار دیواری رسید و به درون خانه ای گلی که در آنجا قرار داشت وارد گردید من نیز در پی او داخل شدم تا ببینم حکایت چیست ؟ او به غلام سیاهی سلام کرد و برزمین نشست غلام سربرداشت و با تندی به او گفت : تا حالا چه کردی که دیر آمدی ؟ تمام زنگیان در اینجا بودند و هر یک را نیز مصاحبی در کنار . دختر گفت:
تو خود نیک میدانی که مرا شویی است که من او را بسی ناخوش دارم و اگر پای وجود تو نبود من این شهر را برهم می ریختم زنگی گفت : ای بی حیا،به جان زنگیان و به جوانی حبشیان سوگند که دیگر بسوی تو نظر نیندازم . دختر چون این سخنان از غلام بشنید برپا شد و بسیار گریست و بدو گفت سرور من دل و دیده مرا جز تو کسی نیست اگر تورا بر من مهری نیست بیرون شوم . این بگفت و بگریست تا غلامک براو رحمت آورد و به او اجازه نشستن داد دختر گفت ای خواجه شربت و خوراک همی خواهم غلامک گفت در آن کاسه سفالین پاره ای گوشت موش هست و در آن سبو نیز شربت گوارا دختر برخاسته و آنها برگرفت نشست و بخورد.
ملک که در گوشه پنهان شده و همه چیز را به چشم می دید تیغ برکشید و با خشم فراوان هردو را از دم تیغ گذراند ملک فکر کرد که هردوی آنها را به هلاکت رسانده است