چون شب دهم برآمد
ای خواجه ، پایت را بگذار تا ببوسم چون دست نمی رسد ناگهان ملک ازجای برخاست و تیغ را که درکنار داشت بر دختر فرود آورد و او را به دو نیمه کرد و سپس از آنجا بیرون شد و به سراغ جوان که دربیرون شهر بود رفت اورا دید و تمام ماجرا را بازگفت و جوان نیز شکر بجای آورده و دست و پای ملک را بوسه داد و امتنان بسیار کرد ملک از او پرسید آیا با من میایی یا به شهر خویش روان میگردی ؟ جوان گفت :تا عمردارم ازتو جدا نخواهم شد پس جوان پرسید : ای ملک از این جا تا شهر چقدر راه است ؟ ملک گفت دوروز ، جوان گفت تا شهر من یکسال راه است ملک بسیار تعجب کرد . ملک زاده آهنگ سفر کرد و به وزیر خود گفت : زیارت مکه معظمه دارم پس ملک زاده در مرکب او یکسال رفتند تا به شهر رسیدند و سپاه و رعیت به استقبال ملک شتافتند ملک به قصر اندر آمد و به تخت نشست صیاد را بخواست و خلعت بسیاری بداد و ازشمار فرزندان او سئوال کرد صیاد گفت : پسری دارم و دودختر و ملک یکی از دختران اورا برای خود و دیگری را برای ملک زاده جادو گشته به عقد و ازدواج درآورد و امارت لشکر به پسر او سپرد و حکومت شهر ملک زاده را به صیاد داد و در کامرانی بسر برد تا هنگام مرگ رسید.
شهرزاد گفت : این حکایت عجیب تر از حکایت مرد حمال نیست و آن اینست که در بغداد مردی بود حمال روزی از روزها در بازار ایستاده بود که دختری بسیار زیبا پدیدار گشت و به حمال گفت : سبد بردار و با من بیا او نیز چنین کرد تا به دکان رسیدند دختر یک دیناری از جیب بیرون آورد و مقداری زیتون خرید و به حمال گفت:
این را درسبد بگذار و به دنبال من بیا حمال چنان کرد و به دنبال دختر روان گشت تا به دکانی رسیدند آنجا سیب شامی و به عمانی و انگور حلبی و شفتالوی دمشقی و لیموی مصری و ترنج سلطانی از هریک مقداری خرید و آن را در سبد گذاشت و با حمال براه افتاد تا به دکان دیگری رسیدند دختر ریحان و یاسمن و شقایق خرید و به حمال داد و گفت : این ها را بردار و در سبد بگذار و رفتند تا به دکان قصابی رسیدند دختر ده رحل گوشت خرید و به حمال سپرد و سپس به حلوایی رسیدنددختر همه گونه حلوا خرید و به حمال گفت این ها را در سبد بگذار حمال گفت: اگر می دانستم با خود استری ، الاغی می اوردم که اینگونه بار سنگین را بردوش نکشم دختر تبسمی کرد و روان گشت تا به دکان عطاری رسید و از آنجا روانه شمع فروشی شد شمع کافوری خرید و آنرا به حمال داد حمال به دنبال زن روان گشت تا زن جمله حاجات را مهیا نمود و آنگاه روانه منزل گشت.آنان به در خانه محکم و بزرگی رسیدند که دیوارهای بلندی داشت دختر به در کوبید. درگشوده گشت و دختری زیبا در میان آستان در پدیدار شد حمال از دیدن چنان دختر زیبایی در شگفت شدو عنقریب بود توان خویش از کف داده و سبد را واژگون نماید دختر گفت : چرا ایستاده ای؟ داخل شو! حمال به درون رفت و با کمک آن ها بارها را ذبرزمین نهاد زن دو دینار از کیسه درآورد و به حمال گفت: زیاد زحمت بود ، بیا این دستمزد توست حمال سر به زیر افکنده و هیچ نگفت دختر گفت : گویا این دستمزد برای تو اندک است ؟ حمال گفت خیر شما چندین برابر از استحقاق بمن دستمزد داده اید دختر سئوال کرد پس چرا بیرون نمی شوی ؟ حمال گفت : کمی خسته هستم اگر اجازت بفرمائید کمی استراحت کنم و اگر طعامی جهت سد جوع مرحمت فرمائید سپاسگزار خواهم بود این بهانه کرد و در آن جا بماند دختران گفتند : اشکالی نیست و سپس دختر دیگری را صدا کردند و او نیز بیامد و قوتی برای حمال بیاورد.
حمال آرام آرام غذا میخود و با زیرکی برخانه نظاره میکرد دختران نیز سرگرم کارهای خود گشتند و هریک به کاری مشغول شدند یکی آشپزی دیگری نظافت و آن دیگری خیاطی پیشه کرد و مشغول کاربودند و هیچ توجهی نیز به حمال نمیکردند حمال که درواقع بسیار خسته بود پس از مدتی آب خواست و آنان نیز اجابت کرده و برایش شربت آوردند حمال پس از نوشیدن شربت سپاسگزاری کرد دختر ی را که با حمال به خرید رفته بود گفت: حال اگر آسوده گشتی و طعام بخوردی برخیز و بیرون شو حمال فقط نگاه کرد و از جای برنخاست . دختران در شگفت مانده بودند که چرا حمال بیرون نمی رود.
چون قصه به اینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.