...عفریت فریاد برآورد که ای مرد چون تو هسته خرما به زمین انداختی،هسته خرما به سینه فرزند من اصابت کرد و فرزندم بر اثر اصابت هسته خرما مرد و من به جرم کشتن فرزندم تو را قصاص میکنم .

بازرگان گفت ای عفریت من بازرگان هستم و مال بیحساب دارم و فرزندان فراوان به من مهلت بده که به خانه بازگردم مالم را بین فرزندانم تقسیم نمایم و وصیت کنم سپس سال دیگر نزد تو باز می گردم و تو مرا به جرم کشتن پسرت قصاص کن.عفریت پذیرفت . بازرگان به خانه بازگشت و داستان را برای فرزندان بیان نمود چون آن سال به پایان رسید بازرگان به همان بیابانی که عفریت را ملاقات کرده بود بازآمد و در پای همان درختی نشست که خرما بخورد و هسته انداخت وقتی که نشست پیرمردی هویدا شد پیرمرد آهویی دردست داشت که زنجیری برگردنش بود پیرمرد به بازرگان سلام کرد

و پرسید ای مرد کیستی و در دیار عفریتان چه میکنی؟ بازرگان داستان خویش بازگفت . پیرمرد اظهار داشت ،اگر خواهی از این بلایا نجات  یابی من تو را راهنمایی میکنم او در کنار تاجر نشست و اظهار داشت : ای بازرگان در همین جا نشسته ای بنشین و از جای خود بلند مشو تا ببینم پایان کار چیست تاجر به اطراف نگاه کرد و دید پیرمرد دیگریبا دو سگ سیاه سر رسید پیرمرد سلام دادو پرسید:در این جا چه میکنی؟ چرا در اینجا نشسته ای ؟ تاجر ماجرای خود را بگفت . اما هنوز پیرمرد ننشسته ، پیر شتر سواری سر رسید و سلام کرد و دوباره از او علت آمدنش را در آن محل پرسید حکایت تاجر را بگفتند که ناگهان گرد و غباری از دور بلند شد و همان عفریتی که تاجراورا قبلا دیده بود تیغ از نیام بر کشیده ، سررسید و دست بازرگان را گرفت و سعی کرد اوراببرد سه پیرمرد چون این حال را دیدند گریستند پیر اول که آهو و زنجیر داشت بلند شد و التماس کرد و به عفریت گفت ای امیر عفریتان مرا با این غزال طرفه حکایتی است آن را می گویم اگر تو از آن حکایت خوش آمد از سر خون این بازرگان درگذر . عفریت گفت ، بگو.

پیرمرد گفت : ای امیر عفریتان ، این آهو دختر عم من است بمدت سی سال با من همدم بود و با هم می زیستیم . طفلی برایم به دنیا آورد برای نگهداری از طفل کنیزی بگرفتم . آن کنیز پسرزاد و چون پسر پانزده ساله شد ، من ناگزیر از سفر گشتم و برای امر تجارت به شهر دیگری سفر کردم دختر عم من که همین غزال است در کودکی با علم سحروجادو آشنا گشت و در حقیقت ساحری آموخت کنیز و پسر مرا با جادو تبدیل به گاو و گوساله کرد و به یک شبان سپرد بعد از مدتی که من از سفر بازگشتم از حال کنیز و پسرم جویا گشتم فهمیدم کنیز مرده و پسر گریخته بود من از شنیدن این حرف ناراحت گشته و به گریه افتادم  چند سالی اندوهگین  شدم تا انکه عید قربان دررسید و کس پیش شبان فرستادم و گاوی چاق و چله برای قربانی خواستم شبان گاوی فربه برای من آورد که در حقیقت همانا کنیز سابق من بود من آستین بالا زدم و دامن محکم کردم کارد کشیدم که گاو را قربانی کنم اما در نهایت شگفتی گاو نالید و گریست ،البته من نمیدانستم و از این رو ناراحت شدم و اورا نکشتم و به شبان گفتم که تواورا بکش شبان اورا کشت و پوست اورا برکن. شبان اورا کشت ، پوستش را گرفت من دیدم استخوانی است بی گوشت بی نهایت از کشتنش پشیمان شدم ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت آن را به شبان دادم و گفتم گوساله ای بیاور ولی ندانستم آن گوساله همان پسرم بود چون گوساله را بمن داد ریسمان برید و پیش من آمد و بر خاک می غلتید و می گریست من رحم کردم و به شبان گفتم این را رها کن و گاو دیگری برای من بیاور ...

چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.