کیخسرو قسمت 7
.... فرستادن خاقان هومان را نزد رستم
خاقان که از کشته شدن کاموس و چنگش بسیار غمگین بود هومان را به سپاه ایزانیان فرستاد تا بداند این پهلوان چه کسی است و نام او چیست هومان هم با لباس و اسب مبدل آمد تا بنزدیک رستم رسید و بدوگفت که میخواهم بدانم آنکه مثل پلنگ جنگ میکند با این قد و بالا نامش چه میباشد اگر نام اورا بمن بگویی من سپاسگذار خواهم بود رستم بدو گفت
اسبان و غنائم و سیم و زرهائی را که از ایران با شبیخون به غنیمت بردید مال خودتان و لی قاتلین سیاوش را بما بدهید ما هیچ جنگی با شما نداریم و دیگر هرگز از جنگ با شما صحبت نخواهیم کرد و اگر میخواهی من نام کسانی را که به این جنایت دست زده اند برای تو بگویم. و غیر از این صحبتی نکن و تا انتقام خون سیاوش را نگیریم از پا نخواهیم نشست
نه شنگل بماند نه خاقان چین نه یکتن زگردان توران زمین
یکی نام داری زایران منم که خوکرده بر جنگ شیران منم
.وقتی هومان این صحبتها را شنید سخت نگان شد گفت نام خودت را بمن بگو و هرچه که من شنیدم همه را بدون کاستی خبر خواهم برد رستم گفت نام مرا نپرس و پیران را نزد من بفرست که او مردی آرامتر و عاقل هست
آمدن پیران نزد رستم
وقتیکه به رستم آمدن فرستاده ای از طرف تورانیان را خبر دادن او لباس رزم پوشید کلاه جنگ برسر گذاشت به پیش فرستاده آمد از او پرسید تو کیستی؟ اوهم خودش را معرفی کرد و گفت من پیران هستم از لشکر ترکان رستم هم خودش را به راستی معرفی کرد گفت منهم رستم پیل تن هستم و بعد از آگاه شدن پیران از شناسائی رستم از اسب به زیر آمد و بسیار به او احترام گذاشت و ماجرای مرگ سیاوش تا نجات و نگهداری کیخسرو همه را برای رستم شرح داد و گفت من با این اعمال بین دوشاه بد شده ام ایرانیان که سیاوش کشته شد و هم پادشاه تورانکه آنقدر حمایت از سیاوش و خانواده او کردم افراسیاب مرتب مرا سرزنش میکند که باعث این جنگها تو هستی .رستم پس از شنیدن سخنان پیران بخاطر کمک به کیخسرو و مادرش تشکر کرد و گفت یا قاتلان سیاوش را تسلیم کن و یا آنکه خودت بیا برویم به ایران بنزد کیخسرو پیران پس از شنیدن این دو پیشنهاد رستم پس از کمی تفکر دانست که چنین چیزی امکان نیست و به رستم جواب داد من این پیشنهاد تورا به گردان سپاه تورانیان خواهم گفت.
آغاز رزم
وقتی پیران رفت رستم بمیان سپاه آمد و گفت من پر زکینه هستم از دشمن شما آماده برای جنگ باشید و اصلا با هرکسی که من جنگ را شروع کردم ترس بدل راه ندهید بزرگی و کمی از یزدان است همه سپاه گفته اورا تایید کردند و گفتند ما هیچوقت به دشمن پشت نمیکنیم و آماده جنگ هستیم .
گرفتار شدن خاقان چین
خاقان چین شروع کرد به رستم دشنام دادن و او را نالایق خطاب کردکه باید در نزد لشکر چین کوچکی کند و به سپاه دستوردادکه بدون امان به رستم یورش برند و از هرطرف بسوی رستم نیزه پرتاپ شد مثل اینکه آسمان الماس باران شده است و گیوو گودرز هم در اطراف رستم شروع به جنگ سختی نمودند که دیگر از کشاکش شمشیر و نیزه جز دریای خون هیچ چیز درمیان نبود رستم به گیو گفت اگر رخش درجنگ خسته شد و نتوانست دوام بیاورد من اورا رها خواهم کرد و پیاده به جنگ اهریمنان خواهم رفت وقتی خاقان چین اینطور جنگ بی امان رستم را دید به او پیام داد که تو با ما جنگ نداری این جنگ با افراسیاب است که این آتش را اوروشن کرده است و ما از سرزمینهای دیگر هستیمجنگ چه فایده دارد اینهمه خونریزی برای چیست هر چه مال و ثروت بخواهی بتو خواهیم داد رستم پاسخ داد که تمام زر و زیور خاقان و خودش به ایرانیان تعلق دارد رستم به فرستاد چین که اینطور پاسخ رستم را شنید ناراحت شد و گفت زود قضاوت نکن
فرستاده گفت ای خداوند رخش بدشت آهوی ناگرفته مبخش
همه دشت و مردست و پیل و سپاه چو خاقان که با گنج با تاج است و گاه
رستم از این گفته آشفته شد و بنزد خاقان که ناظر بود تاخت و اورا با کمند از اسب به زیر کشید و دست بسته به لشکر ایران تحویل داد و بعد به درگاه یزدان تشکر کرد.
شکست سپاه تورانیان
سپاه دشمن شکست خورد تا شب جنگ ادامه داشت همه لشکر ایرانیان بعد از سپاس از یزدان بکوه برگشته و دست و روی خودشان را از خون شستند